|
|
فکر می کنید این کاروان سرا کجاست:
بله اینجا توی همون برجی ایه که قرار عید فطر افتتاح بشه:
منم مثل شما چشمم اب نمی خوره که تا ۳،۴ ساله دیگه هم خبری از جشن افتتاح شق القمر مهندسین متعهد کشورمون بشه:
اما جدا از اون بالا ادما که هیچ خونه ها هم که هیچ ابر شهر تهرانم خیلی کوچیکه. یه پیغام خصوصی برای البر: فکر کردی اون بالا چنگ زدن چه حالی داره!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387 20:24 توسط چغندري به نام بیدار |
امروز را جشن میگیریم من خوشحالم!!! امروز و دیروز سپاه پاسداران بار دیگر نسلی نوین از موشک های بالستیک و غیر بالستیک رو آزمایش کرد ، گرچه از جنگ ، مرگ و خونریزی بیزارم ، گرچه از زندگی نیز به گونه ای هراسانم اما امروز خوشحالم بار دیگر افتخار کردم به فرزندان خاکم ، آنچنانکه لرزه می افکنند بر بال دشمن ، گرچه حقیقت را من هم نمی دانم!!! ولی واقعا خوشحال شدم از عقب نشینی اولمرت در ضیافت زیتون و شراب که گفت ما با ایران جنگ نداریم امروز خوشحالم !!! امروز پنجشنبه بود ، زودتر آمدم امروز خوشحالم !!! هفته ی دیگر بیدار می آید امروز خوشحالم دکی نمی نویسد و شاید دیگر اثری از نگین نخواهد بود ، گرچه تا همیشه نامش ، نویسنده خواب دم صبح است. امروز من در این شام مرگ زای تموز ، واقعا خوشحالم!!! + نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 19:44 توسط چغندري به نام اٍلی |
18 تیر برای ملت ایران روز بزرگیه، اما برای من 19 تیر روز قشنگیه، شعر باغچه(شل سیلور استاین) فوق العاده زیباست که ترجمه اون تقدیم می کنم به تمام خواب دم صبحی ها، چه نویسنده ها چه خواننده ها و به تمام ادمای که هنوز طمع یک هلوی واقعی را دوست دارند: سیمون پیر، الماس کاشت، باغچه ای برای خود ساخت که مانند ان وجود نداشت. طلای درخشان جوانه زد، جوانه ها رشد کردند... میوه های طلائی زیر نور خورشید می درخشیدند. رنگین کمان هفت رنگ، خورشید بود و بارش باران، تاکهای عاج، یاقوت سرخ و کبود میوه داده بود، انگور های سنگ یشم برای گرفتن شراب یشم کاشته شده بودند، در هوای گرم خوشه های گندم طلائی ناب موج می خوردند، انطرف تر دانه های زبرجد که کلاغ ها به انها نوک می زدند. سیمون پیر میان درخت های الماس می چرخد و هرز علف های طلا سفید را وجین می کند. توت های مروارید صورتی، که باید چیده شود و با سبد به شهر برده شود، روی ان درخت گردوی مینایی، روی این درخت گلابی طلایی، بجنبید، از هم سبقت بگیرید، برای تکاندن میوه های قیمتی، برای جمع کردن سیب زمینی های نقره، از ان گوجه های زمرد نگذرید، آه، این خربوزه های مرجان رسیده جلوی پایتان را بچینید. ... اما سیمون پیر میان درخت های الماس، هنوز بیل می زند و بیل می زند و وقتی می ایستد تا نفسی تازه کند، در حسرت یک هلوی واقعی آه می کشد... + نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 21:47 توسط چغندري به نام بیدار |
فکر می کنید این همه ادم از در و دیوار اتوبان و پل برای چی رو سر اتوبان آویزون شدند.
البته در مورد کیفیت بد عکس حق با شماست. متاسفانه من این عکسو نگرفتم. کار دکتر که با دوربین ۵ مگا پیکسلی عکس گرفته در حد تیم ملی. بله ملت عزیز ما در سال نو آوری و شکوفایی اونقدر بی کار و الافن که دارند تصادف یک موتوری عزیز را نگاه می کنند و احتمالا تحلیل و آنالیز ماجرا و یافتن مقصر اصلی که شاید بر گرده به شهرداری یا دولت مصدق که نفت و ملی کرد، شایدم به زمان صدر اسلام که خلافت را دزدیدند. اونم ساعت ۱۱ شب... به هر حال مردم غیور کشورمون برای هر موضوع ای ذوق و شوق دارند به جز برای سازندگی و نو آوری! + نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 21:19 توسط چغندري به نام بیدار |
درود... از دیار خود که 6 سالی می شد ترکش کرده بودم به همه دوستان دوست داشتنی سلام می کنم. از امروز به مدت 5 روز 5 تا عکس جالب دارم براتون. قابل توجه دکتر و الی که تا 5 روز قادر به خودنمایی تو سایت نیستند. این اولیش زاینده رود خشکید. بله این که می بینید روزگاری زین پیشتر رودخونه بودس. توش هم کلی اب بودس. می گن سد را بستن اما من از عید تا وقتی که اصفهان را ترک کردم یه قطره بارونم ندیدم از اسمون بفرمایند پایین. البته 1 ماه میشه که داره می خشکه، عکس من هم ماله 1هفته پیشه. به هر حال عاقلان دانند. + نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 20:49 توسط چغندري به نام بیدار |
بیدار هم رفت این شاید آخرین تیتر روزنامه ی زندگی ام بود بیدار هم از این شهر رفت و شاید من و دکتر آخرین بازماندگان این شهر غریب باشیم باید نخی از پاکت سیگار درآوریم و دوتایی بکشیم ، شاید به یاد بیدار بیدار رفت و من در این شهر عریب از قبل هم غریب تر و تنها تر شده ام و شاید با کوله باری از تنهایی و خاطره خلاصه که بیدار از این شهر رفت ولی متاسفانه از این وبلاگ نرفته و قول داده که از قبل هم فعال تر باشه بیدار می داند که هر جا که باشد من در کنارش خواهم بود راستی کسی از دکتر خبر نداره؟ من نمی دونم چرا دکتر این ننگ رو پذیرفته تا اسمش رو توی بلاگ بیاریم و باعث آبرو داری ما بشه! راستی یه خبری هم بوده چند هفته پیش! با اجازه از خان باجی و بقیه بزرگترا من هفته ی پیش آپاندیس محترمم رو عمل کردم ولی هنوز که هنوزه تو خماریه این مرفیین بعد عملم بیچاره این معتادا با خماریه چه می کنن که ما نمی دونیم اوضاع مملکتی هم که خوبه اگه خواستین همچنان مطلب قبلیم روی سایت هست فعلا تا بعد... + نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 15:55 توسط چغندري به نام اٍلی |
“ چه خوب شد که دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی؛ گرچه برای دنیا یک نفری برای من همه ی دنیایی، پس ..." کاش می شد قطعه بالا را همانگونه که هست به پایان برد: " پس برای من، تو بمان" ؛ اما، آه... امروز متولد می گردی. از بطن آنچه خوب و خواستنی ست، رویا گونه و ماندنی ست، دخترکی زائیده می شود دوست داشتنی. امروز سالها و سالها تکرار شد. از میان کودکی، دبستان و دبیرستان، تلخی ها و کوچه پس کوچه ها، آدم ها، تاکسی ها و اتوبوس ها گذشت و امروز 24 ساله شد. پسرکان مزاحم همیشگی، عشق های مقطعی بلوغ، حسادت ها، قهر ها و آشتی ها، دوستان دوست داشتنی دیروز، آری همه و همه امروز خاطرات تلخ و شیرین زاییده 24 ساله اند. آه دخترک به دنیا آمدنت تقصیر آن گناهی بود که قرعه انجامش میان فرشتگان به نام تو افتاده بود. آه دخترک هر هزار سال یکبار، یک فرشته، یک گناه، یک حکم: "زندگی خاکی برای فرشته خاطی" اما دخترک بنگر: فرشته ای که میان هزاران فرشته، میان هزاران سال، میان آن جبر بی نهایت اندیشید و خواست و کرد چقدر یگانه است. دخترک آن گناه چه بود که جزایش این بود. آری آن فرشته عاشق شد، تفکر کرد، خواست و بر عذابش ایستاد. تو بگو دخترک، تو که از متن قصه های زیبا، از پس آن سپید رویا ها، از اندیشه ترانه های ماندگار، از میان هر آنچه خوب و ماندنی، هرانچه یگانه و پرستیدنی ست، آمده ای تو بگو: " فرشته دیروز و دخترک امروز گر باز هم به بهشت فرشتگان باز می گشت، عاشق می شد؟ " - دخترک تو را به باد می سپارم تا رها شوی... - تو را به آب می سپارم تا جاری شوی... - تو را به هر آنچه دوست داشتنی است می سپارم تا ستایش شوی... - تو را در روز زایشت به آسمان می سپارم تا هر کجا که می روم تو را ببینم. ۶ تیر ماه ۸۷ + نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387 22:7 توسط چغندري به نام بیدار |
این نامه ای است برای هیچ کس . نامه ای است برای تو "خواب دم صبح" یادم می آید زایشت مرحون بلند پروزای های ذهن زیبای شیخ ما بود. آرام و پوسته به پیش می رفتی تا میعادگاه دوستی ها شدی. یادت می اید روزها و روزها تو تنها سنگ صبور آه ها و سوز گدازهای ما بودی. خاطرات تمام نشدنی ما شنونده ای چون تو مهربان داشت. گرچه دکتر ماه به ماه هم به تو سر نمی زند، گرچه نگین ما را ترک کرده و ما هرچه می اندیشیم نمی فهمیم که گر ما را دیگر دوست ندارد چرا تو را ترک می کند، اما هنوز هم تو یگانه میعادگاه دوستی ها هستی. آری حق با توست من هم چند صباحی ست که تنهایت گذاشته ام، چه کنم دل شکسته و غمگینم. می دانم قلب صبورت همچون همیشه مامن حرف های دل نازک ماست پس برای تو می نویسم : + نوشته شده در شنبه 1 تیر1387 10:2 توسط چغندري به نام بیدار |
داستان رو از چند ماه قبل شروع می کنم سال پیش و تقریبا همین موقع ها بود که گفتند بنزین نداریم ، پول نداریم ، پول نمی دیم ، بنزین را و تنها دلخوشی شاید ۷۰-۸۰ درصد خانواده ها یعنی ماشین گردی را ازمان گرفتند زمستان بود که سرما آمد ، برف آمد اما ای دریغ که گاز رفت و باز هم سرما آمد ، گفتند امکانات نداریم ، پول نداریم ، گاز هم نداریم ، گاز را هم ازمان گرفتند بهار آمد ، گفتند پول نداریم ، امکانات نداریم ، نیروگاه نداریم ، انرژی هسته ای!!! برق نداریم ، برق نداریم ، برق نداریم و امروز تابستان می آید ، می گویند پول نداریم ، بنزین نداریم ، پالایشگاه نداریم ، نیروگاه نداریم ، آسمانمان ابر ندارد ، زمینمان گندم نمی دهد ، برنجمان برنج نمی دهد ، از درختمان کوفت هم نمی روید ، پول نداریم ، تجهیزات نداریم ، انرژی هسته ای داریم ، به قبر مادر...مان اعتقاد داریم و می گویند به ما ، به من ، به تو ، بدبخت ، به ما عقل ندارید ، شعور ندارید ، کار ندارید ، پول ندارید ، ایمان ندارید ، اخلاق ندارید ، حجاب ندارید ، سلامتی ندارید ، پدر ندارید ، مادر ندارید ، زندگی ندارید ، گور پدر همتون ما همشو داریم ما در ایران زندگی می کنیم ، ایران ، وطنم ، بسیار دوستت دارم ، اما به مام وطن قسم که دیگر نمی توانم لحظه ای تحملت کنم ۳۰ سال پس از انقلاب ، شیرینی ۳۰ سالگی را من نخوردم مثل تمام ۳۰ سال گذشته ات ، هر سال ، هزار و هزار داستان شنیدم از آنچه که ساخته اند در این دیار کفر ، اما کو؟ پالایشگاه؟ بنزین را سهمیه کردند ، نیروگاه؟ برق را سهمیه کردند ، سد، آب را سهمیه می کنند ، گندم؟ برنج؟ چای؟ پنبه؟ گوشت؟ زمین؟ میوه؟ مواد شیمیایی؟ پلیمرها؟ خودرو؟ مگر من آدمی برای زندگی فقط هوا می خواهم؟ و یا شاید دین؟ من می گویم این بار من پول نداریم ، اخلاق ندارم ، زندگی ندارم ، دین ندارم ، حجاب ندارم ، کوفت و زهرمار هم ندارم ، من اعصاب ندارم ، من اعصاب ندارم ، من اعصاب ندارم خدایا مددی! پ.ن: ۱- امام جمعه ی شهری گفته که مردم گناه کار شده اند که امسال باران نیامده ( پس به سخره : اروپاییان محجبه شده اند امسال که سیل آمده) ۲- انشا الله در آینده تخصصی تر آنچه نگاشته ام رو به نقد می کشم ۳- دولت خاک بر سر من افتخار می کنی به کدامین غلطی که کردی ، که اینچنین بر سر دولت خاتمی و هاشمی می کوبی ، خوب است که من سنگ پا شده ام + نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387 16:42 توسط چغندري به نام اٍلی |
barai zendgi bod ke be marg neshastym barai darman bod ke be dard neshastym barai khande bod ke be gerye neshastym eeeeey aman az ma ke barai eshgh be zelat neshastym jai ke dorogh bod va tazvir jai ke lezat pol va harzegi bish az lezat 1ki shodan ghalbhast + نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387 11:52 توسط چغندري به نام دکتر |
|
| ||||||